تبليغاتX
غــــــریبـــانه

نمیدونم چی بنویسم چطور بنویسم و چگونه توصیف کنم ؟

شرمنده که خیلی خلاصه مینویسم :

آی مردم علی از دنیاتون سیره

آی مردم علی بی زهرا میمره

آی مردم حق پیغمبر ادا شد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:37  توسط محمد  | 

خدای من سلام

یه روزی ازت خواستم که دستم رو بگیری و نزاری تو شلوغی دنیای مادی گم بشم و تو رو از یاد ببرم . به من گفتی ای بنده من " و نحن اقرب الیه من حبل الورید " 

مدتی بود تو را حس نمیکردم مگر نگفته بودی که از رگ گردن به من نزدیکتری ؟ تنها مانده بودم در میان مادیات و امیال نفسانی . خدایا تو را حس نمیکردم . زیاد دنبال تو میگشتم ولی پیدایت نمیکردم . روز به روز وحشت من از غرق شدن در منجلاب هوا و هوس و مادیات که حاصلشان گناه و دوری بود بیشتر میشد و هر چه تلاش میکردم که تو را پیدا کنم راه به جایی نمیبردم .

در مانده شده بودم و ناامید از یافتن تو . امیال شیطانی نفسم چنان مرا تسخیر کرده بودند که راه را گم کرده بودم . بگذار صادقانه بگویم فکر میکردم که مرا به حال خویش رها کرده ای و یا اینکه مرا فراموش کرده ای . نمیدانم ان شب ، بله همان شب جمعه ای را میگویم که ناخودآگاه زمزمه ای به گوش دلم رسید : دعایی بخوان ، به خدا نزدیک شو . با خود گفتم مگر من از خدا دور شده ام ؟! من که دنبال خدا میگردم ولی پیدایش نمیکنم . نمیدادم خودم بودم یا نهیبی از دیگری بود که مرا  خطاب قرار داد : هان بی خبری از خود ؟ دنبال چه میگردی ؟ خدا را گم کرده ای ؟ خدا همه جا هست تو نیستی . تو خود را گم کرده ای نه خدای خود را . تو کیستی ؟ میدانی ؟ 

مانده بودم که چه بگویم ؟ من کیستم ؟ خدایا شرمنده تو هستم تو همیشه کنارم بوده ای و مرا حمایت کرده ای که بیشتر ازین گرفتار نشده ام . این من بودم که خود را گم کرده بودم و نمیدانستم که هستم و کجا هستم و از کجا آمده ام . یاد این جمله افتادم " هر که خود را شناخت خدای خود را شناخته است " حال میفهمم معنی این جلمه زیبای تو را که گفته ای " من از رگ کردن به شما نزدیکترم  "

اری وجود من از توست . بگذار خودمانی تر بگویم تو در وجود منی و بودنم از توست . راه را اشتباه رفته بودم ولی نگذاشتی که شامل این آیه شوم : 

"من یضلل الله فلا هادی له و یذرهم فی طغیانهم یعمهون "

" هرکه را که خدا گمراه خواست هیچ کس راهنمای او نباشد و چنین گمراه را خدا واگذارد تا در ظغیان و سرکشی به حیرت و ضلالت بماند ."    " سوره اعراف ـ آیه 186"

خدای خوبم از تو ممنونم که مرا همیشه همراهی میکنی و شرمسارم از اینکه من همیشه خود را از تو دور میسازم .

خدایا دستم را گرفتی که در شلوغی مادیات و امیال نفسانی گم نشوم . من دست خویش را کشیدم و از تو دور شدم و تو را گم کردم . این تو بودی که باز مرا نجات دادی و دستم را گرفتی .

خدای من  خوشحالم که الان دست من در دستان توست



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:38  توسط محمد  | 
خدای خوبم سلام
میشه نگام نکنی ؟ آخه ازت خجالت میکشم . میخوام یه حرفایی بزنم که جز شرمندگی نزد تو برام هیچی نداره . البته اینو خوب میدونم که نیازی به گفتن من نیست تو همه چیز رو میدونی . ولی میگم ؟!  میگم برای اینکه به خودم بفهمونم کار بد و ناشایست شرمندگی داره ، میگم برای اینکه خودم گوش وجدانم رو بگیرم و بیارم پیشت تا اعتراف کنه .
خدایا............ خداجونم .............
از کجا شروع کنم ؟ ...چطور بگم ؟ ... از کدومش بگم ؟

راستش زمان زیادی از توبه قبلی و بستن عهدم با تو نگذشته و دوباره اون کاری رو که نباید انجام بدم رو انجام دادم :(. آره دوباره با شیطون هم مسیر شدم و از راهی که تو بهم نشون داده بودی منحرف شدم .
شاید به دید خیلیا کاری نکرده باشم ولی هم من خوب میدونم و هم تو خوب میدونی که کناه های بزرگی رو مرتکب شدم  . اولیش که از همه بدتر و بزرگتره اینه که تا تونستم غیبت کردم  . درباره زمین و زمون . دوست و آشنا و غریبه . ای داد بی داد ....
وقتی فکرش رو میکنم باورم نمیشه که چقدر راحت تونستم روحم رو به گناهی آلوده کنم که در موردش گفته شده :
« الغیبت اشد من ... » 
میدونی با این اشتباهم چقدر برای خودم دردسر درست کردم ؟!   اولا که عهدم را با تو شکستم و تو رو حسابی از خودم رنجوندم و ناامید کردم . دوما نمیدونم چکار کنم که جبران بشه این همه حق الناسی که به واسطه غیبت کردن به گردنم اومده . آخه من با چه رویی برم از معلم و همسایه و دوست و ... حلالیت بگیرم ؟ از کجا پیدا کنم اون پیرمرد خمیده عصا به دست رو ، یا اون پسرک کهنه پوش فقیر رو و ....
            
اون وقتا کلی خندیدم ولی الان کلی از اون کلی بیشتر شرمنده شدم .
سرم رو نمیتونم بلند کنم و بدوجوری خجالت زده و پشیمونم  . نمیتونم حرفی بزنم . یه بغض سنگین که حاصل غم ندونم کاریهای خودمه راه گلوم رو بسته . دارم دق میکنم ...
کاش فقط همین بود ، راستش ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 0:28  توسط محمد  | 
  دوست دارم  در دل شب
بی خیال بی خیال با خدا صحبت کنم
دوست دارم در میان تیرگی های دلم
آنقدر زاری کنم تا که روشن گردد این دل
تا که راه ارتباط با خدا پیدا شود
دوست دارم
از نیاز خود بگویم با خدا
گر چه میدانم خدا خوب میداند
ولی باز من فاش میگویم
دوست دارم تا که با اشک بگویم یارب
دوست دارم در مناجات امیر مومنان
بار دیگر با خدا خلوت کنم
باز هم با خدای خویش آشتی کنم
دوست دارم تشنه باشم تشنه عشق خدا
گر چه گویندم که من دیوانه ام
من تحمل می کنم
چاره ای نیست من خدای خویش را دوست میدارم
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط محمد  | 

باز دلم هوای نوشتن و گفتن و و شنیدن کرده . واسه همین اومدم دوباره وبلاگم رو اپ کنم و انشاالله اگه خدا بخواد دوستان لطف کنن بخونن .

خیلیا از امام زمان و فرجش میگن . از اتظار از دوری و ....

نمیدونم هجران رو چطوری میشه تعریف کرد یا چطوری میشه باهاش کناراومد ولی همین رو میدونم که امید به فردایی بدون دوری و فراغ تنها تسکین دهنده کسایی هست که هجران بلای جونشون شده .

میسوزم از فراغت روی از جفا بگردانهجران بلای جان شد یا رب بلا بگردان

موسم عشق و صفا کی میرسه خدا میدونه . کی میشه ما هم از حضور امامون بدون واسطه بهره ببریم خدا میدونه . البته میدونم که لایق نیستم ولی وقتایی که جمکران میرم ازش میخوام خودش کمکم کنه و منو اسیر عشق و مهرخودش کنه ، به من وفاداری رو یاد بده و  نزاره هیچ چیز ازش جدام کنه . وای اگه بدونید گنبد سبز مسجد جمکران خودش چقدر تصلای دلهای پریشونه . وقتی نگاهت به گنبد میفته بی اختیار اشک تو چشات حلقه میزنه و وقتی نجوای عاشقای اقا رو با مهدی فاطمه میبینی اشکهای حلقه زده توی چشمت مثل یه رود کوچیک گونه های تو رو نوازش میده .

زیاد طولانیش نمیکنم فقط همین رو بگم و رفع زحمت کنم . اینو برای اون دسته از عزیزایی مینویسم که عاشق یوسف یعقوب دلها هستند . اگه میخوای غریبی مهدی فاطمه رو ببینی یه عصر جمعه برید جمکران . همه غروبهای جمعه گرفتس ولی جمکران و عصر جمعه به خدا دل سنگ رو اب میکنه . خیلی صبر میخواد که ... .

رفقا ببه خدا امام زمان از ما اشتیاقش برای اومدن بیشتره . پس بیایید همه با هم برای ظهور مولامون شب و روز دعا کنیم

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم ارنی الطلعه الرشیده

منتظرم منتظرم تا فصل هم عهدی بیاد با ذوالفقار حیدریش صاحبمون مهدی بیاد

به امید فرج یا حق و التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:3  توسط محمد  | 

سلام دوستان

شروع هر کاری مشکله و بسیار مهم .

میخوام این وبلاگم رو به نحوی شروع کنم که از همین اول کار مثبت و تاثیر گزار باشه . بنابراین فکر

میکنم که برای شروع بهتره از عشق بازی با خدا بگم .

« سپاس خداوندی را که سخنوران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمت های او ناتوان و تلاشگران از ادای حق او درمانده اند . خدایی که افکار ژرف اندیش ذات او را درک نمی کنند و دست غواصان دریای علوم به او نخواهد رسید . پروردگاری که برای صفات او حد و مرزی وجود ندارد و تعریف کاملی نمی توان یافت »                                                                                                                                          « نهج البلاغه خطبه ۱ ــ عجز انسان از شناخت خدا» 

شبهای جمعه که از راه میرسه دل بی اختیار دنبال یه بهونه میگرده تا سر صحبت رو با خالقش باز کنه نمی دونم تاحالا همچین حسی داشتی یا نه ؟ به هر بهونه ای که شده میری مفاتیح رو برمیداری دعای کمیل رو پیدا میکنی و شروع میکنی به صحبت با خدا از توبه شروع میکنی به خدا التماس میکنی و اخر دعا هم که میرسه چند بار با لفظ زیبای یا سریع الرضا خدا رو صدا میرنی حاجتت رو از خدا طلب میکنی و مطمئن هستی که اگه از ته دل باشه خدا حاجتت رو میده اخه میگن وقتی شب جمعه میشه خدا منادیش رو میفرسته ندا میزنه آیا کسی هست که منو صدا بزنه و از من چیزی بخواد و من اونو اجابت کنم .  این حس غریب ادامه داره تا صبح جمعه . 

 میگن روز ظهور منتقم آل الله هم  به روایتی روز جمعه است . خوش به حال ندبه خونها و آنهایی که هر صبح جمعه از خواب نازشون میزنن تا ندبه کنان جویای مهدی موعود بشن و در فراق یوسف زهرا اشک بریزند .

جمعه هم میگذره اما غروب جمعه چقدر دلگیره . جاتون خالی بعضی از غروبهای جمعه تو جمکران بودم . نمیخوام چیزی رو بگم که با احساست کسی بازی کنم منفقط چیزی رو میگم که احساسش کردم . به خدا غربت عزیز زهرا تو غروب جمعه اونم توجمکران دل سنگ رو اب میکنه .

نمیدونم این چند خطی که نوشتم رو چرا نوشتم فقط اینو میدونم که هر چی دنبال یه موضوعگشتم بهترین موضوع رو برای شروع ستایش خدا و عشق مهدی «عج» دیدم .

امیدوارم که بادقت اولین نوشته من رو خوندده باشین .


   در اخر هم تنها چیزی که میتونم بگم یه دعای معروفه

اللهم عجل لولیک الفرج


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 15:12  توسط محمد  |